نمایش نمایش

شناسه : 25676780


روز دیگری آقای جلیلی به من زنگ زد و گفت: در یك جلسه‌ای آقا فرمودند: هر كسی می‌خواهد فتنه‌ی اخیر را بشناسد، این كتاب را بخواندL.

یزدرسا؛ چند سال قبل صادق کرمیار نویسنده کتاب «نامیرا» در گفت وگویی اظهار داشت: «آقا فرمودند كه اگر فتنه‌ی اخیر را می‌خواهید بشناسید، این كتاب [نامیرا] را بخوانید.» وی همچنین می‌گوید: «یك روز آقای شجاعی به من زنگ زد و گفت بیا دفتر كارت دارم. رفتم و ایشان تعریف كرد كه: "من كتاب شما را با یك سری از كتاب‌های "متون مفاخر" در جلسه‌ای به آقا دادم. هفته‌ی بعد كه برای جلسه‌ی دیگری خدمت ایشان رفتم، ایشان تمام كتاب‌ها را خوانده بودند و نظرشان را راجع به تمام كتاب‌ها گفتند. راجع به "نامیرا" هم فرمودند كه كار بسیار خوبی است؛ نگاه درستی به عاشورا دارد و جذابیت داستانی دارد. دو صفحه از كتاب را كه خواندم، احساس كردم داستان جذابی دارد و ادامه دادم." این برای من خیلی شیرین بود. بعد هم شنیدم كه رهبر انقلاب به نمایشگاه كتاب هم كه رفته بودند، گفته بودند كتاب را خوانده‌اند.

روز دیگری آقای جلیلی به من زنگ زد و گفت: در یك جلسه‌ای آقا فرمودند: "هر كسی می‌خواهد فتنه‌ی اخیر را بشناسد، این كتاب را بخواند". این جذاب‌ترین بازخوردی بود كه من نسبت به این كتاب دارم. البته بازخوردهای دیگری هم بود كه شیرینی‌هایی داشت.»

«نامیرا» رمانی جذاب و خواندنی در رابطه با حماسه عاشورا و وقایع قبل از عاشورا است که نشأت گرفته از هنر و ظرافت نگاه نویسنده است. نکته‌ی قابل توجه این است که کرمیار قصه‌ای را روایت می‌کند که همه آخرش را بلدند و می دانند. در واقع اینجا همان جایی است که هنرمندی نویسنده را در آن به خوبی می‌توان دید به طوری که هنر او موجب شده تا رمان جذاب و گیرا باشد.

نامیرا در واقع یک دوره‌ی مناسب فتنه‌شناسی محسوب می‌شود و اینکه چطور در یک جامعه دینی و در شرایطی که هنوز چند دهه بیشتر از رحلت پیامبر نگذشته بود، حق و باطل با هم ممزوج می‌شوند و حب زر و زور چگونه آنان که باید خود مدافع دین و حقیقت باشند را به تقابل با جریان مسلم حق وا می‌دارد.

با توجه به اینکه در آستانه حماسه عظیم و تاریخی 9 دی قرار داریم، مطالعه‌ی این کتاب توصیه می‌شود.

در ادامه بخشی کوتاه از کتاب را از نظر می‌گذرانیم:

پای برکه‌ای کوچک، آتش بلندی برپا بود و عبدالله بن عمیر و ام‌وهب کنار آتش نشسته بودند و پای سفره‌ای مختصر شام می‌خوردند. عبدالله ناگهان صدای چکاچک شمشیرها و نیزه‌ها را شنید. یکباره از جا پرید و به ام‌وهب نگریست و گفت: «شنیدی؟»

«نه! چیزی نشنیدم.»

عبدالله به اطراف چشم انداخت و در تاریکی بیابان اطراف را پایید، از عمق تاریکی، سواری نزدیک شد. سوار نزدیک‌تر شد و وقتی عبدالله را در حالت هجوم دید، همان جا ایستاد و گفت: «سلام برادر، من مسافری هستم از راهی دور؛ می‌خواهم به کوفه بروم از راه آمده مطمئن نیستم.»  

عبدالله با بدگمانی به او نگریست و سپس اطراف را زیر نظر گرفت و انگار به دنبال سواران دیگری بود که با غریبه همراهند. اما یکباره اسبش - که معلوم بود راه درازی را یک‌نفس آمده بود- نقش زمین شد و سوار را بر زمین زد. سوار که دست‌کمی از اسب نداشت، پایش زیر اسب ماند و فریاد کشید. عبدالله هنوز تردید داشت. ام‌وهب جلو آمد و با تعجب به خیرگی عبدالله نگریست: «عبدالله!»

عبدالله تازه به خود آمد و به کمک مرد رفت. او را کشان‌کشان تا پای آتش برد و روی پلاسی خواباند. ام‌وهب رواندازی آورد و روی او انداخت.

عبدالله در حالی که به مرد می‌نگریست و می‌اندیشید، کم‌کم به خواب فرو رفت و دوباره رویایی را دید که پیش‌تر دیده بود. همان غبار و دود و آتش و برق تیز شمشیرها و نیزه‌هایی که بالا و پایین می‌رفتند و خون‌آلود می‌شدند، رودی خروشان، تیرهایی که از هر طرف به آسمان می‌رفتند، سم اسبانی که در میدان جنگ در هم می‌آمیختند، خیمه‌هایی که در آتش می‌سوختند، رودی خروشان که آب در آن سرخ و خونرنگ می‌شد.

یکباره عبدالله وحشت‌زده چشم باز کرد و ام‌وهب را کنار خود دید که سعی می‌کرد او را بیدار کند. عبدالله جای مرد را خالی دید و به هراس افتاد. ام‌وهب به کنار برکه اشاره کرد. مرد کنار برکه زانو زده بود و سر و صورت خود را می‌شست. مرد آرام از کنار برکه بلند شد. به سراغ اسبش رفت و به سر و گوش او دست کشید. بعد با مهر به عبدالله نگریست و گفت: «اهل کوفه‌اید، یا شما هم مسافرید؟»    

«ما اهل کوفه‌ایم، اما تو که از راه دوری آمده‌ای، از کوفه چه می‌خواهی؟»

«من همان می‌خواهم که همه‌ی اهل کوفه می‌خواهند.»  

«پس تو هم خبر حمله‌ی مسلم و یارانش را به قصر ابن‌زیاد شنیده‌‌ای!»

مرد جا خورد. به تندی از جا پرید: «مسلم دست به تیغ برده؟! چرا منتظر ورود امام نشد؟!» و مستأصل به اسب نگریست.  

ام‌وهب گفت: «ابن‌زیاد هانی را کشت و راهی جز جنگ برای کوفیان نماند!»

مرد ناباور نگاهی به عبدالله و همسرش انداخت و بعد به تندی به سراغ اسب رفت و کوشید آن را  از جا بلند کند، اما اسب بی‌حال‌تر از آن بود که بتواند برخیزد. عبدالله به سوی مرد رفت. پرسید: «تو که هستی مرد؟!»

مرد ملتمس رو به عبدالله برگشت. گفت: «اسبت را به من بفروش! هر بهایی بخواهی می‌دهم.»

عبدالله گفت: «اگر برای یاری مسلم این چنین عجله داری. بدان که بی تو هم بر این‌زیاد چیره خواهند شد! من بسیار کوشیدم تا کوفیان را از جنگی بی‌حاصل باز دارم، اما کینه‌های کهنه، چشم‌های آنان را کور کرده، تا مسلم را به ریختن ابن‌زیاد وا داشتند؛ که اگر چنین شود، بار دیگر میان شام و کوفه جنگی خونین به راه خواهد افتاد.»

مرد گفت: «پس شما در این بیابان چه می‌کنید؟»

عبدالله گفت: «ما به فارس باز می‌گردیم، تا شاهد جنگ میان مسلمانان نباشیم.»

مرد لحظه‌ای در چشمان عبدالله خیره شد. بعد گفت: «شما از چه می‌گریزید؟! اگر همه‌ی ما کشته شویم، بهتر از آن است که مردی چون یزید را بر جایگاه رسول خدا ببینیم.» و با پای پیاده به راه افتاد و دور شد. عبدالله مبهوت ماند و لحظه‌ای بعد خود را به مرد رساند. گفت: «صبر کن غریبه!»

عبدالله گفت: «من اسبم را به تو می‌دهم و هیچ بهایی نمی‌خواهم، فقط به شرطی که بگویی تو کیستی؟!»

«من بنده‌ای از بندگان خدا هستم که به یگانگی و رسالت محمد شهادت داده‌ام و اکنون حسین بن علی را امام و مولای خویش قرار دادم تا یقین کنم آنچه می‌گویم و آن‌چه می‌کنم، جز سنت رسول خدا نیست، حتی اگر به بهای جانم باشد.»

عبدالله بر سر مرد فریاد کشید. گویی می‌خواست خود را از گناهی که در وجودش احساس کرد برهاند: «مسلمانی‌ات را به رخ من مکش! که من با مشرکان بسیاری جهاد کردم و این زن که پابه‌پای من تا مازندران و قسطنطنیه آمده، بهترین شاهد است که می‌داند، جز برای خدا و رسولش شمشیر از نیام بیرون نکشیدم.»

مرد آرام و خونسرد به عبدالله تلخ لبخند زد. گفت: «لعنت خدا بر آنان که ایمان شما را بازیچه‌ی دنیای خویش کردند و وای بر شما که نمی‌دانید بدون امام، جز طعمه‌ی آماده، در دست اراذلی چون یزید و ابن‌زیاد هیچ نیستید؛ حتی اگر برای رضای خدا با مشرکان جهاد کنید. آیا بهتر و عزیزتر از قرآن و حسین، یادگاری از پیامبر بر روی زمین باقی مانده است؟» و دوباره به راه افتاد و رفت. عبدالله مستأصل ماند و اکنون ام‌وهب نیز کنارش ایستاده بود. نگاهی به او انداخت و دوباره فریاد کشید: «صبر کن!»

عبدالله گفت: «من هم پسر فاطمه را شایسته‌تر از هم برای خلافت می‌دانم، اما در حیرتم که حسین چگونه به مردمی تکیه کرده که پیش از این، پدرش و برادرش، آن‌ها را آزموده‌اند و اکنون نیز به چشم خویش دیدم کسانی را که او را دعوت کردند، به طمع بخشش‌های ابن‌زیاد چگونه به پسر عقیل پشت کردند و هانی را تنها گذاشتند. به خدا سوگند تردید ندارم که این مردم حسین را در مقابل لشکر شام تنها خواهند گذاشت. یزید به خونخواهی ابن‌زیاد خون‌ها خواهد ریخت.»

مرد آرام گفت: «آیا حسین بن علی اینها را نمی‌داند؟!»  

«اگر می‌داند، پس چرا به کوفه می‌آید؟»  

مرد گفت: «او حجت خدا بر کوفیان است که او را فراخواندند تا هدایت‌شان کند.»    

عبدالله گفت: «چرا در مکه نماند، آن هم در روزهایی که همه‌ی مسلمانان در آن‌جا گرد آمده‌اند. آن‌ها نیاز به هدایت ندارند؟» 

مرد گفت: «آن‌ها که برای حج در مکه گرد آمده‌اند، هدایت‌شان را در پیروی از یزید می‌دانند و یزید کسانی را به مکه فرستاد تا امام را پنهانی بکشند، همانطور که برادرش را کشتند. و اگر ما را در خلوت می‌کشتند، چه کسی می‌فهمید، امام چرا با یزید بیعت نکرد؟»  

عبدالله گفت: «می‌توانست به یمن برود یا مصر یا به شام برود و با یزید گفتگو کند.»    

مرد گفت: «اگر معاویه با گفتگو هدایت شد، فرزندش هم هدایت می‌شود؛ و اما اگر به یمن یا به مصر می‌رفت، سرنوشتی جز آنچه در مکه برایش رقم زده بودند، نداشت. اما حرکت او به کوفه، آن هم با اهل‌بیت، بیش از هر چیز یزید را از خلافتش به هراس خواهد انداخت و مسلمانان را به فکر.»

خواست برود لختی مکث کرد و دوباره رو به عبدالله برگشت و گفت: «و اما من! هرگز برای امام خویش تکلیف معین نمی‌کنم، که تکلیف خود را از حسین می‌پرسم. و من حسین را نه فقط برای خلافت، که برای هدایت می‌خواهم. و من... حسین را برای دنیای خویش نمی‌خواهم، که دنیای خویش را برای حسین می‌خواهم. آیا بعد از حسین کسی را می‌شناسی که من جانم را فدایش کنم؟» و رفت.

عبدالله مات ماند. وقتی مرد دور شد، عبدالله لحظه‌ای به خود آمد. برگشت و اسب خویش را آورد و مرد را صدا زد: «صبر کن، تنها و بی‌مرکب هرگز به کوفه نمی‌رسی!»  

مرد ایستاد و افسار اسب را گرفت و گفت: «بهای اسب چقدر است؟»   

«دانستن نام تو!»

مرد سوار بر اسب شد: «من قیس بن مسهر صیداوی هستم. فرستاده‌ی حسین بن علی!» و تاخت.    

عبدالله مانند کسی که گویی سال‌ها در گمراهی بوده و تازه راه هدایت را یافته بود، به زانو نشست و سرش را میان دست‌ها گرفت.






فرهنگی فرهنگی

  • برپایی نمایشگاه آثار هنرمندان تجسمی در یزد (باز کردن در صفحه جدید)
  • پیکر شهید حججی چهارشنبه تشییع می‌شود (باز کردن در صفحه جدید)
  • «مراسم عماری»؛ عزاداری سنتی سادات در ابرکوه (باز کردن در صفحه جدید)
  • شاعر آئینی واسطه ای برای بیان مناقب اهل بیت است (باز کردن در صفحه جدید)
  • برگزاری ویژه برنامه های ماه محرم برای گردشگران خارجی در یزد (باز کردن در صفحه جدید)
  • دانش آموز 12 ساله میبدی و کوچکترین شهید دفاع مقدس را بیشتر بشناسید (باز کردن در صفحه جدید)
  • «جوکار» درپیگیری مسائل یزد جدی تر از «موسوی» بود (باز کردن در صفحه جدید)
  • 55 امامزاده و بقعه متبرکه استان یزد میزبان طرح سوگواره بصیرت عاشورایی (باز کردن در صفحه جدید)
  • برپایی مراسم سنتی پوش کشی در مسجد روضه محمدیه یزد (باز کردن در صفحه جدید)
  • مراسم شیرخوارگان حسینی در یزد برگزار شد (باز کردن در صفحه جدید)
  • «دشت ابرکوه» نیازمند اقدام فوری جهت کنترل برداشت بی رویه آب است (باز کردن در صفحه جدید)
  • تحصیل بیش از ۲۳ هزار کلاس اولی در یزد (باز کردن در صفحه جدید)
  • اجرای 400 ویژه برنامه به مناسبت هفته دفاع مقدس در یزد (باز کردن در صفحه جدید)
  • تسریع روند فرسایش بافت تاریخی یزد بر اثر تغییرات آب و هوایی (باز کردن در صفحه جدید)
  • کمک 400 میلیونی نیکوکار یزدی به جشن عاطفه ها (باز کردن در صفحه جدید)
  • غرس 20 اصله درخت، مجازات جایگزین حبس محکوم در میبد (باز کردن در صفحه جدید)
  • بازار یزد در تسخیر نوشت‌افزارهای چینی (باز کردن در صفحه جدید)
  • فعالیت 7پایگاه برای جمع آوری کمک های مردمی در جشن عاطفه‌ها در بهاباد (باز کردن در صفحه جدید)
  • بهره‌مندی دو هزار مددجوی کمیته امداد در خاتم از خدمات فرهنگی (باز کردن در صفحه جدید)
  • جدیدترین ها جدیدترین ها

  • برپایی نمایشگاه آثار هنرمندان تجسمی در یزد (باز کردن در صفحه جدید)
  • پیکر شهید حججی چهارشنبه تشییع می‌شود (باز کردن در صفحه جدید)
  • «مراسم عماری»؛ عزاداری سنتی سادات در ابرکوه (باز کردن در صفحه جدید)
  • بیش از نیمی از زمان کاری کارگران استان با استرس همراه است (باز کردن در صفحه جدید)
  • شاعر آئینی واسطه ای برای بیان مناقب اهل بیت است (باز کردن در صفحه جدید)
  • برگزاری ویژه برنامه های ماه محرم برای گردشگران خارجی در یزد (باز کردن در صفحه جدید)
  • دانش آموز 12 ساله میبدی و کوچکترین شهید دفاع مقدس را بیشتر بشناسید (باز کردن در صفحه جدید)
  • «جوکار» درپیگیری مسائل یزد جدی تر از «موسوی» بود (باز کردن در صفحه جدید)
  • 55 امامزاده و بقعه متبرکه استان یزد میزبان طرح سوگواره بصیرت عاشورایی (باز کردن در صفحه جدید)
  • قراردادهای سفید امضای کارگری حذف خواهد شد (باز کردن در صفحه جدید)
  • برپایی مراسم سنتی پوش کشی در مسجد روضه محمدیه یزد (باز کردن در صفحه جدید)
  • هشدار عضو شورای اسلامی شهر یزد نسبت به خودسری ها در شورا (باز کردن در صفحه جدید)
  • وجود ۱۴ دشت ممنوعه بحرانی آب در استان یزد (باز کردن در صفحه جدید)
  • مراسم شیرخوارگان حسینی در یزد برگزار شد (باز کردن در صفحه جدید)
  • پلمپ چهار واحد آلاینده زیست‌محیطی در شهرستان اشکذر (باز کردن در صفحه جدید)
  • افتتاح 20 مدرسه و استانداردسازی 350 کلاس درس در یزد (باز کردن در صفحه جدید)
  • مراسم رژه نیروهای مسلح استان یزد برگزار شد (باز کردن در صفحه جدید)
  • پیوند با عاشورا رمز پیروزی رزمندگان در جبهه ها بود (باز کردن در صفحه جدید)
  • «دشت ابرکوه» نیازمند اقدام فوری جهت کنترل برداشت بی رویه آب است (باز کردن در صفحه جدید)